بايد نوشت ... مينويسم كه بداني .... مينويسم كه بخواني .....
۰ - سفر از منتهاي رحم يك آشنا آغاز گشت .
۲- گهوارهايست، آشنا لالايي ميخواند .... .
۳- ميخندم، كوچه را به بازي ميگيرم و آدمها را نميشناسم ...
۴- زندگي آبي است ولي من هنوز كوچك و ساده ماندهام.
۵- حس غريبي در زير پوستم موج ميزند، آشنا مراقب است بروز نكند.
۶- به هفت نزديك ميشوم ولي هنوز عاشق نگشتهام ...
۷- بازيها پايان ندارند، نفسهايم تند ميزنند و قلبم فضاي كوچكي براي زيستن دارد، ميگويند عاشق گشتهام ....
۸- هفت به پايان رسيد اما هنوز حرف براي گفتن زياد دارم !
۹- ديگر حرفي ندارم، طنين واپسين قدمهايت گوشهايم را مينوازد:
يك ساحل .... يك دنيا تنهايي ....
راستي ! "يك" را نشمردم :
رؤيايي نوشين از بستر خواب خدا، در منطق بيداريم جاري گشت ....
۱- دوستت دارم
